• از حال و روز بچک
  • از شیرینیِ شادی، تا تلخیِ غم

    apple

    بابابزرگ فوت کرد و غصه‌ی تمام عالم را گذاشت سر دل‌مان. توی چندماه گذشته، بارها خواب دیدم بابابزرگ تمام شده است. هی ریزریز گریه کردم. هی چپیدم زیر دوش آب و هق‌هق زدم. مدام تصور کردم اگر فوت کند، چی‌کار کنم؟ و بابابزرگِ کوچک و نقلی مدام کوچک‌تر و کوچک‌تر و رنجورتر شد، تا تمام […]

  • از حال و روز بچک
  • کتلت

    walking

    چرا نمی‌نویسم؟ چون نظم زندگی‌ام کمی جابه‌جا شده است. علی گرفتار کارهای پیشاانتخاباتی است و من و بچک خانه‌ی مامان اطراق کرده‌ایم. بچک توجه بیشتری می‌خواهد و من سعی می‌کنم نبودن علی را برایش پر کنم. بچک هنوز نه دندان درآورده و نه چهاردست‌وپا می‌رود. به‌جایش همان‌جوری کجکی و نشستنکی، از دیوار راست می‌رود بالا. […]