سلام خرمگس

moon3

همین حالا، عرق‌ریزان و نفس‌زنان از اتاق آمدم بیرون. شب‌ها با بچک کُشتی می‌گیرم. نفسم را بند می‌آورد تا بخوابد. عین بچگی‌های خودم، و حتی همین حالای خودم، کلاغ‌بازی درمی‌آورَد. خوابش می‌آید، اما عین کلاغ این‌ور و آن‌ور را می‌پاید و مقاومت الکی می‌کند و نمی‌خوابد. در این ماه‌های اخیر، هر راهی که به فکرم می‌رسید، امتحان کرده‌ام. برایش کتاب خوانده‌ام، بیخ گوشش پچ‌پچ قصه گفته‌ام،‌ شعر خوانده‌ام، لالایی سوزناک، لالایی دامبولی، انیمیشن هاجرِ کانون پرورش، ماساژ و مشت‌ومال، نوازش، ماچ و موچ، روی پا، توی بغل، روی زمین، توی هوا. توی تاریکی از پشت پستانک ریزریز می‌خندد و انگار نه انگار. هیچی به هیچی. یک‌جا هم بند نمی‌شود. از لبه‌ی تخت آویزان می‌شود و سرک می‌کشد که ببیند دنیای بیرونِ تخت چه‌شکلی است، عینهو کلاغ.

بالاخره به آرزویم رسیدم. بچک یاد گرفت چهاردست‌وپا برود. چهاردست‌وپای آرام که نه، می‌دود. مدام دارم سوراخ‌سنبه‌های خانه را می‌سابم که هیچ‌جا خاک‌وخُلی نباشد؛ چون بچک می‌رود توی تمام سوراخ‌های زندگی انگشت می‌کند. دو روز است مسیر آشپزخانه را یاد گرفته. تا می‌روم آن‌تو و چاقو می‌گیرم توی دست، می‌بینم پاچه‌ی تنبانم تکان خورد. بچک دُمم را گرفته و می‌کشد و می‌خندد. تِپ‌تِپ به در ماشین‌لباسشویی می‌کوبد و با کفِ توی ماشین و لباس‌های چرک حرف می‌زند. هنوز یاد نگرفته درِ کابینت‌ها را باز کند؛ به‌زودی باید به همه‌جا قفل کودک بچسبانم، حتی به سوراخ دماغم.

دو هفته پیش، رادیوی اینترنتی شنوتو، درباره‌ی کتابم باهام مصاحبه کردند. مصاحبه‌ی بامزه‌ای بود. درباره‌ی کتاب، نوشتن، آشپزی و بچک حرف زدیم. کی توی مخیله‌ام می‌گنجید روزی توی یک مصاحبه درباره‌ی بچه‌ی کوچکی حرف بزنم که جانم به جانش بسته است؟ یک ساعت پیش که عرق‌ریزان و نفس‌زنان و سرمست از خواباندنش از اتاق آمدم بیرون، داشتم به علی می‌گفتم اگر قرار باشد فقط برای یک چیز بهشتِ خدا زیر پایم باشد، به‌خاطر خواباندن بچک است، یکهو یاد شیرین‌کاری امروزِ پسرک افتادم و چنان قهقهه زدم که یک‌آن ترسیدم دوباره بیدار شود. غروب، توی خانه‌ی مامان نشسته بودم که یکهو خرمگسی آمد تو. از آن خرمگس‌های خرِ گنده‌ی لَش چاقالو. خرمگس فِس‌فِس پرواز می‌کرد. بچک توی بغلم نشسته بود. با هیجان گفتم: «اِ مسیحا، مامانی خرمگسه رو ببین.» و با نوک انگشت خرمگس را نشانش دادم. مسیحا چی‌کار کرد؟ عجیب‌ترین و غیرمنتظره‌ترین کار دنیا را کرد. برای خرمگس دست تکان داد. این‌جوری شد که یک‌ربع خرمگس توی هوا پرواز می‌کرد و مسیحا برایش دست تکان می‌داد. یادم رفته بود تا همین حالا. بعد از پیروزیِ خواباندنش، یادم افتاد مادر بچکی هستم که برای خرمگس‌ها دست تکان می‌دهد. خُلم اگر احساس خوشبختی نکنم.

پاسخ دهید