• از حال و روز مامان بچک
  • چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

    playing3

    مادری به بزنگاهش رسیده است. دیگر نمی‌شود بچک را با مَم و پستانک و به‌به گول زد و یک جا نشاند. مدام دنبالش می‌دوم. مدام بازی می‌خواهد و هنوز سنش قدری نشده که خودش بتواند تنهایی بازی کند، برای همین صبح تا شب دارد از سر و کولم بالا می‌رود. مدتی پیش، دیدم دارم کم […]

  • از حال و روز بچک
  • سپیددندان

    5

    دندان‌های بچه‌شیر درآمد و من این‌قدر از هیجان به تخت سینه‌ام کوبیدم و قربان‌صدقه‌ی دندان‌های قد دانه‌برنجش رفتم که جانم درآمد. درست در یک‌سال و یازده‌روزگی، بچک سرخوش‌مان کرد. دو سه شب بود که خیلی بد می‌خوابید. یا خوابش نمی‌برد، یا وقتی می‌خوابید، یکهو با جیغ از خواب می‌پرید و گلوله‌گلوله اشک می‌ریخت و ناله […]

  • از حال و روز بچک
  • زاییدَه زاییدَه چَه بچَه‌ای زاییدَه

    2

    مراسم تولد بچک به خوبی و خوشی تمام شد. دوتا خانواده‌هایمان را دعوت کرده بودیم و سرجمع با بچه‌های کوچک هجده نفر می‌شدیم. چنان دقیق برنامه‌ریزی کرده بودم و فکر همه‌چیز را کرده بودم که انگار عروسی پسر ارباب‌والا است. واقعا هم حس می‌کردم مادر دامادم. موقعی که کیک را بریدیم و شمع را فوت […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • بگیر بخواب خسته‌ای

    33

    وسط تابستان به خواب زمستانی رفتم. با دبدبه و کبکبه، از یک ماه پیش برای تولد بچک دورخیز کردم. لیست مهمان نوشتم، هزارویک قلم اطعمه و اشربه ردیف کردم روی کاغذ و برنامه ریختم که چی بپزم و چی بپوشیم و کیک چه شکلی باشد و کجای خانه میز تولد را بگذاریم و کجا بادکنک […]