بگیر بخواب خسته‌ای

33

وسط تابستان به خواب زمستانی رفتم. با دبدبه و کبکبه، از یک ماه پیش برای تولد بچک دورخیز کردم. لیست مهمان نوشتم، هزارویک قلم اطعمه و اشربه ردیف کردم روی کاغذ و برنامه ریختم که چی بپزم و چی بپوشیم و کیک چه شکلی باشد و کجای خانه میز تولد را بگذاریم و کجا بادکنک بزنیم و چه کنیم و چه نکنیم. وسط این‌همه برنامه‌ای که برای خودم نوشته بودم، تصمیم گرفتم یک کلیپ چنددقیقه‌ای هم برای یک سالگی بچک بسازم و توی مهمانی، موقع خوردن کیک، پخش کنم.

دو سه روز لپتاپ را جلویم باز گذاشتم و هی به عکس‌های این یک سال زل زدم. بعد صدوخرده‌ای عکس انتخاب کردم و بالا و پایین‌شان کردم و توی ذهنم سناریو نوشتم که ترتیب عکس‌ها چطوری باشد و موسیقی پس‌زمینه چی و افکت چی و فلان چی و بهمان چی. دو سه روزه، کلیپ جمع‌وجور شد. اما طمع کردم و گفتم هنوز یک ماه تا تولد وقت هست. دست نگه می‌دارم که تا روز تولد عکس‌های جدیدتری جمع شود.

طمع بیهوده کار دستم داد. دو هفته مانده به تولد، گفتم خب دیگر، کلاغ‌بازی بس است. هرچی تا حالا جمع کرده‌ام، همین‌ها را می‌چینم توی کلیپ. کلیپ را با ذوق و شوق ساختم. موقع خروجی گرفتن، گوشی‌ام هنگ کرد. هم‌زمان داشتم حافظه‌ی گوشی را تخلیه می‌کردم و چیزهای دیگر را می‌ریختم روی لپتاپ. اتفاق عجیبی افتاد. گوشی‌ام پُکید. هارد لپتاپم هم سوخت. خاک‌برسر شدم.

دو هفته‌ی تمام علی تلاش کرد هارد لپتاپ را بازیابی کند. نتوانست. زار و زندگی روی هارد لپتاپ بود و من از غصه وَنگ می‌زدم. جوری شده بود که نگرانِ تمام فایل‌های کاری نیمه‌تمام و تمام‌شده نبودم. نگران آرشیو عکس و فیلم‌های یک‌ساله‌ی بچک بودم که فقط من داشتم‌شان و بدبختانه هیچ نسخه‌ی دیگری ازشان نداشتیم.

وابوسیدم. دنیا و غم و غصه‌اش را بی‌خیال شدم. دستم به جایی بند نبود. حالم بدجوری گرفته بود. هیچ دسترسی‌ای به دنیا نداشتم. دماغم آویزان و گوش‌هایم آویزان‌تر بود.

القصه، شب تولد، آسمان و زمین و علی دست به دست هم دادند و با عکس‌های روی گوشی که توانسته بودیم برشان گردانیم، کلیپ ساده و کوچکی ساختیم صرفا برای یادگاری.

توی این مدتِ یک‌ماهه، عکس‌های بدو تولد بچک تا امروز را که می‌دیدم، اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شد. بچه‌ی کوچک و ضعیف و لاغرویی که نمی‌توانست شیر بخورد و چانه‌اش می‌لرزید، کجا و پسرک دلبر این روزهای من کجا؟

برای نوشتن از دلبری‌هایش کلمه کم می‌آورم. این‌همه حرف توی یک یادداشت جا نمی‌شود. در چند یادداشت می‌نویسم‌شان که یادم بماند؛ تا اگر باز روزی هارد و حافظه یاری نکرد، شیرین‌کاری‌ها و شیرین‌بازی‌های بچک جایی ثبت شده باشد.

پاسخ دهید