زاییدَه زاییدَه چَه بچَه‌ای زاییدَه

2

مراسم تولد بچک به خوبی و خوشی تمام شد. دوتا خانواده‌هایمان را دعوت کرده بودیم و سرجمع با بچه‌های کوچک هجده نفر می‌شدیم. چنان دقیق برنامه‌ریزی کرده بودم و فکر همه‌چیز را کرده بودم که انگار عروسی پسر ارباب‌والا است. واقعا هم حس می‌کردم مادر دامادم. موقعی که کیک را بریدیم و شمع را فوت کردیم و دس‌دسی کردیم، من پشت میز هدیه‌ها ایستاده بودم و مثل مادر فولادزره سر سفره‌ی عقد، داشتم هدیه‌ها را اعلام می‌کردم. پس‌زمینه‌ هم صدای تولدت مبارک کلاه‌قرمزی و پسرعمه‌زا بود و پسرعمه‌زا فریاد می‌کشید: «زاییدَه زاییدَه چَه بچَه‌ای زاییدَه…»

مهمان‌ها که رفتند، بچک با اعمال شاقه خوابش برد. دوی نیمه‌شب بود و انگار بچک هم انرژی گرفته بود. خسته بودم، اما از آن خستگی‌های خوب. بادکنک‌های خالخالی سبز و قرمز روی دیوار با باد کولر می‌رقصیدند و من تندتند به علی می‌گفتم: «چقدر همه‌چیز خوب بود، مگه نه؟» وسط حرف‌هایمان علی روی مبل خوابش برد. من چی؟ تا چهار صبح بیدار بودم و عکس‌های تولد را می‌دیدم و قربان‌صدقه‌ی دست و پای بلوریِ بچه‌ی کوچک یک ساله‌ام می‌رفتم.

بچه‌ی کوچک یک ساله‌ام،‌ مسیحایمان،‌ دارد شبیه شازده‌کوچولوی سنت‌اگزوپری می‌شود. موهایش فرفری شده و مقاومت کردیم و فرفری‌هایش را کوتاه نکردیم. زل که می‌زند توی چشم آدم، می‌توانم درجا پرپر بشوم برایش. تعداد کلمه‌هایی که می‌گوید، خیلی بیشتر شده است. پیش‌تر «ماما»، «بابا»، «به‌به»، «دَدَ» را می‌گفت. هفته‌ی پیش در دو روز پیاپی چند بار گفت: «میمون.» چشم‌هایم چهارتا شد. خوشبختانه زودی یادش رفت. بلد است صدای هاپو را دربیاورد. تا می‌پرسیم هاپو چی می‌گوید، بچک می‌گوید: «هاپ.»

دستش را به مبل، به صندلی، به میزها، به دیوار می‌گیرد و تندتند راه می‌رود، اما هنوز خودش بدون کمک نمی‌تواند راه برود. دو هفته پیش، توی خانه‌ی مامان این‌ها بودیم که بچک دست کرد توی گلدان دوست‌داشتنی مامان و گل بیچاره را از ریشه از توی خاک درآورد. مامان تا یک ساعت بعد از گل بینوا عذرخواهی می‌کرد. به کمدها قفل کودک چسبانده‌ایم. مدام از کشوها و کابینت‌ها آویزان است. یکسره لباس‌های خودش و ما را از توی کشوهای دراور می‌کشد بیرون و پخش و پلای زمین می‌کند. رمانی را که داشتم می‌خواندم، در چشم‌برهم‌زدنی مثل جگر زلیخا پاره‌‌پوره کرد.

چند روز پیش،‌ یکهویی بی‌هوا گفت: «ای بابا.» چندباری هم تکرارش کرد. فردایش هرچه می‌گفتم بگو ای بابا، می‌گفت: «وووووی.» داشتم برایش شعر یکی از کتاب‌هایش را از حفظ می‌خواندم. من و مسیحا یک گوشه‌ی اتاق نشسته بودیم و کتاب‌هایش پخش و درهم گوشه‌ی دیگر اتاق بود. تا شنید دارم برایش چه شعری می‌خوانم، مثل فرفره، چهاردست‌وپا خزید و رفت آن گوشه‌ی اتاق و همان کتابی را که شعرش را از حفظ می‌خواندم،‌ از لای کتاب‌های دیگر پیدا کرد و آورد داد دستم و گفت: «اووو.»

دیروز کف دستم را باز کردم که برایش لی‌لی‌حوضک بخوانم. بازی‌مان این‌جوری است که من اول کف دست خودم را لی‌لی‌حوضک می‌کنم و مثلا الکی قلقلکم می‌آید و قهقهه می‌زنم. بعد نوبت مسیحا می‌شود که کف دستم را لی‌لی‌حوضک کند. انگشت اشاره‌اش را می‌گذارد کف دستم و من نه الکی، واقعا قلقلکم می‌آید و قهقهه می‌زنم. دیروز کف دستم را برایش باز کردم و گفتم: «بیا لی‌لی کن.» از چند روز پیش‌ترش بازی را یادش مانده بود. چی گفت؟ خیلی خونسرد گفت: «جوجو.» نمی‌دانستم بچک را ببوسم یا جوجه‌ای را که افتاده توی حوضک، نجات بدهم.

دقیقا از فردای یک سالگی، نشانه‌های استقلال‌طلبی‌اش شروع شد. به خودمان آمدیم و دیدیم هرچیزی را که می‌خواهد و نمی‌دهیم دستش، پا می‌کوبد زمین و تندتند می‌گوید: «مَنِه،‌ مَنِه.» حتی یک بار هم گفت: «مالْ مَنِه.» حیرانم. روند رشد بچه‌های کوچک جوری است که آدم مدام انگشت‌به‌دهان می‌ماند. مگر می‌شود؟ تو کی یاد گرفتی بگویی مَنِه مَنِه؟

پیش رویم دنیای عجیبی است. دنیای عجیبی که هرلحظه‌اش در حافظه‌ی بچک ثبت می‌شود؛ از هر رفتارمان،‌ اخلاق‌مان و نگاه‌مان چیزی یاد می‌گیرد و مورچه‌وار، همه‌ی این‌ها را توی ذهنش جمع می‌کند. ساختن بچک، بزرگ کردنش، سالم بزرگ‌کردنش مراقبت می‌خواهد. گل کوچک نه‌تنها آب و نور، که توجه و احترام و علاقه می‌خواهد. این قسمت مادرانگی اگرچه خیلی شیرین، اما به‌واقع ترسناک است.

 

 

1دیدگاه

  1. آرش و فاطمه میگه: پاسخ دادن

    ممنون که می نویسید. من و همسرم مشتاقانه تجربه های شما را که سه ماه از ما جلوتر هستید می خوانیم. دعا میکنم هر سه تایی تون سالم و خوش حال باشید

پاسخ دهید