سپیددندان

5

دندان‌های بچه‌شیر درآمد و من این‌قدر از هیجان به تخت سینه‌ام کوبیدم و قربان‌صدقه‌ی دندان‌های قد دانه‌برنجش رفتم که جانم درآمد.

درست در یک‌سال و یازده‌روزگی، بچک سرخوش‌مان کرد. دو سه شب بود که خیلی بد می‌خوابید. یا خوابش نمی‌برد، یا وقتی می‌خوابید، یکهو با جیغ از خواب می‌پرید و گلوله‌گلوله اشک می‌ریخت و ناله می‌کرد. لثه‌ها متورم بودند و ما منتظر. هر روز به بهانه‌ای توی حلقش چراغ‌قوه می‌انداختم و لثه‌اش را دید می‌زدم. اما هیچ خبری نبود. پنج‌شنبه صبح از خواب بیدار شدم و تندتند دلمه‌ی بادمجان و فلفل پختم و قابلمه‌مان را زدیم زیر بغل‌مان که ببریم خانه‌ی مامان‌بزرگ. رسیدیم آن‌جا. گرم‌مان بود و مامان‌بزرگ کولر را روشن نکرده بود. سر ظهر بود و من خودم را باد می‌زدم و به جای خالی بابابزرگ نگاه می‌کردم و بغضم را قورت می‌دادم. لیوان‌های شربت‌مان را تکان‌تکان می‌دادیم و یخ‌ها خرت‌خرت توی لیوان‌هایمان لق می‌زدند. بچک روی فرش سُرید و خودش را بهم رساند. دستش را گرفت به پَر شالم، نیم‌خیز شد و گفت: «ماما.» گفتم: «جانِ ماما.» گفت: «به‌به.» دیدم بچه گرمش است و لابد دلش شربت می‌خواهد. قاشق‌قاشق از شربت خودم دادم بهش. خوشش آمد. مامان‌بزرگ گفت: «با لیوان بده بهش. بذار بیشتر ذوق کنه.» لیوان را گذاشتم جلوی دهان بچک و منتظر نشستم لبه‌ی لیوان را لیس بزند. لثه‌اش خورد به لیوان و یکهو… گوش‌نوازترین صدای دنیا آمد: «جیرینگ.»

قلبم ایستاد. رو به مامانِ علی گفتم: «شنیدید؟ شنیدید؟ خیال کردم صدای برخورد دندونش به لبه‌ی لیوانه یا واقعا صدا اومد؟ خیال من بود یعنی؟» مامان علی گفت: «ما هم شنیدیم. مبارکش باشه عزیز دلم.» و مسیحا را بغل کرد و چلاند. اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود. آن‌قدر هیجان داشتم و آن‌قدر شادی کردم که حد نداشت. مامان علی می‌گفت: «مسیحا عروسی کنه، چه هیجانی پیدا کنی تو.» می‌خواستم توی دهان بچک را ببینم. دهانش را قفل کرده بود و نمی‌گذاشت. مامان‌بزرگ گفت: «ولش کن بچه رو. چه گیری داده‌ای بهش.» مامان علی گفت: «خب آخه می‌خواد باورش بشه.» گفتم: «یعنی واقعنی دندونه؟» مامان‌بزرگ گفت: «درمی‌آد. دونه‌دونه درمی‌آد. دونه‌دونه می‌افته. دوباره دونه‌دونه درمی‌آد. اوووه. یه دنیا کار داری حالا.»

آمدم خانه‌ی مامان خودم. مامان هیجان‌زده شد و رفت برای بچک هدیه خرید. بعد برایش بساط آش دندونی هوا کرد. آش را لُمباندیم و به خود بچک هم خوراندیم. بچک زد به سیم آخر. یکهو در دو روز، سه تا دندانش جهید بیرون. خرگوش کوچک، تا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم، دو تا دندان بالا و یک دندان پایین دارد. شاید تا فردا صبح که بیدار شود، باز هم شگفت‌زده‌ام کند.

1دیدگاه

  1. هدا میگه: پاسخ دادن

    چقدر خوب که شما اینقدر شاد هستی! یک مامان شاد وپرانرژی🙃
    امیدوارم همیشه در پیچ و خم های روزگار همینقدر خندان و پرهیجان باشی.

پاسخ دهید