چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

playing3

مادری به بزنگاهش رسیده است. دیگر نمی‌شود بچک را با مَم و پستانک و به‌به گول زد و یک جا نشاند. مدام دنبالش می‌دوم. مدام بازی می‌خواهد و هنوز سنش قدری نشده که خودش بتواند تنهایی بازی کند، برای همین صبح تا شب دارد از سر و کولم بالا می‌رود.

مدتی پیش، دیدم دارم کم می‌آورم. سختم بود. دیدم از خودم چه مانده برایم؟ من که مدام دارم پابه‌پای بچک بازی می‌کنم و برای خودم وقت کم می‌آورم. شبی آن‌قدر غمگین شدم که بغضم توی تنهایی‌ام ترکید. زوزه کشیدم و قربان‌صدقه‌ی خودم رفتم. به خودم دلداری دادم و گفتم: «کم نیار. تو می‌تونی.» از دست خودم غیظم گرفته بود که چرا کار خلاقه‌ی دلی نمی‌کنم و مدام انرژی‌ام دارد تحلیل می‌رود. نشستم دودوتا چهارتا کردم. حساب و کتاب کردم و ساعت‌های خواب بچک را شمردم. دیدم تنها راه‌ چاره‌ام این است که وقت‌هایی که بچک خواب است، من بیدار باشم و به خواندن و نوشتنم برسم. بچک بزرگ‌تر شده است و کمتر می‌خوابد. خواب بین روزش چرت‌های کوتاهی است که تا دست بجنبانم، بیدار می‌شود. برای همین تصمیم گرفتم از زمانِ خواب شبش استفاده‌ کنم. برنامه‌ریزی کردم و آخرش ساعت را برای هفتِ صبح کوک کردم و سرم را گذاشتم روی بالش.

دو سه هفته است صبح‌ها با خروس‌ها بیدار می‌شوم و شروع می‌کنم به خواندن و نوشتن. هنوز چند ساعت فرصت هست تا بچک بیدار شود و بازی بخواهد. بیدار که می‌شود، لپتاپ را می‌گذارم کنار و کتاب‌هایم را می‌بندم. دوست داشتم می‌توانستم موقع بیداری‌اش هم بخوانم و بنویسم. اما نمی‌شود. در چند هفته‌ی اخیر چند تا کتاب پاره کرده است و دوست دارد تپ‌تپ‌تپ روی دکمه‌های کیبورد بکوبد.

بین روز، با هم بازی می‌کنیم. تقسیم وظیفه کرده‌ایم. بچک درِ کشوها و کابینت‌ها را باز می‌کند و همه‌چیز را می‌ریزد بیرون و من دوباره همه‌چیز را می‌چینم سر جایش. بچک خرت‌خرت بیسکویت و نان می‌ریزد زمین و من دنبالش راه می‌افتم و پیش از رژه‌ی مورچه‌ها با جاروبرقی اتاق‌ها را گز می‌کنم و بچک با دهان باز به لوله‌ی دراز جارو نگاه می‌کند و از جمع شدن فرتیِ سیم جارو غش‌غش می‌خندد. بچک پشت سرم قایم می‌شود و کِش موی سرم را باز می‌کند و موهایم را می‌کشد و قهقهه می‌زند و چهاردست‌وپا در می‌رود و من گلوله‌گلوله موهایم را از کف زمین جمع می‌کنم و کش سر را دوباره می‌بندم. شب‌ها که پس از کلی کش‌وقوس بالاخره توی بغلم خوابش می‌برد و می‌گذارمش توی تخت، روی زمین بی‌صدا می‌خزم و اسباب‌بازی‌های ریز و درشتش را از لای مبل و میز جمع می‌کنم و سر جایشان می‌گذارم و به ملاقه‌ای که از صبح دستش بوده و توی قابلمه برایم به‌به پخته و حالا انداخته زیر مبل، ریزریز می‌خندم و دلم غنج می‌رود برایش. بچک می‌خوابد و بابای بچک می‌خوابد و من باز بیدارم. شب‌ها چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم و صبح‌ها من به خروس‌ها سلام می‌کنم و دلم خوش است به بهانه‌‌های کوچک خوشبختی‌ام.

1دیدگاه

  1. ناشناس میگه: پاسخ دادن

    … و دلت خوش است به پرنده کوچک خوشبختی!

پاسخ دهید