• از حال و روز بچک
  • دنیای این روزای من

    cat

    صبح، در را باز کردم و دیدم بچک نشسته توی صندلی غذایش و دارد بهم می‌خندد. بدوبدو رفته بودم بیرون و با یک دنیا شوید برگشته بودم خانه. تلویزیون روشن بود و قرار بود امروز وزرا رای اعتماد بگیرند. علی گفت بچک خوب صبحانه نخورده: «نون‌پنیر که نخورد. دوتا بیسکویت مادر سق زد فقط. من […]

  • از حال و روز بچک
  • از روی تو ماه آسمان را، شرم آمد و شد هلال،‌ باریک*

    little prince

    صبح که بچک بیدار شد، تازه داشتم لیوان نسکافه‌ام را هم می‌زدم. سرم توی کلمه‌ها بود و تندتند می‌نوشتم. می‌خواستم اولین قُلپ را هورت بکشم که بچه‌ی کوچکم پا شد نشست. خواب‌آلود این‌طرف و آن‌طرف را پایید، دست انداخت کنار بالشش، پستانکش را برداشت و گذاشت توی دهانش و شروع کرد ملچ مولوچ کردن. مثل […]