از روی تو ماه آسمان را، شرم آمد و شد هلال،‌ باریک*

little prince

صبح که بچک بیدار شد، تازه داشتم لیوان نسکافه‌ام را هم می‌زدم. سرم توی کلمه‌ها بود و تندتند می‌نوشتم. می‌خواستم اولین قُلپ را هورت بکشم که بچه‌ی کوچکم پا شد نشست. خواب‌آلود این‌طرف و آن‌طرف را پایید، دست انداخت کنار بالشش، پستانکش را برداشت و گذاشت توی دهانش و شروع کرد ملچ مولوچ کردن. مثل اسب یورتمه رفتم به‌سمتش. بغلش کردم و پشت‌سرهم چلاندمش. صبح‌ها، تا هنوز خوب هوشیار نشده، نمی‌گذارد پستانک را از دهانش بکشم بیرون. تا درش می‌آورم، دوباره از توی مشتم درمی‌آورد و می‌چپاند توی دهانش و از آن پشت می‌خندد. زیباترین و دلرباترین خنده‌اش، خنده‌ی صبحگاهی از پشت پستانک است. بوسیدمش تندتند. تازگی‌ها ازش اجازه می‌گیرم که ببوسمش. هنوز زبان ندارد که رضایتش را ابراز کند یا غر بزند؛ ولی دوست دارم به گوشش آشنا باشد و بداند بوسه، زورکی نمی‌شود.

دست و صورتش را که شستم، نشاندمش پشت صندلی غذایش. داشتم بهش چای و کلوچه می‌دادم. داشت آرام‌آرام می‌خورد. آمد بامزه‌بازی دربیاورد و یکهو سرش را برگرداند سمتم. به اندازه‌ی یک قُلپ چایی ریخت روی سر و کله‌اش. هول کردم و گفتم: «واااای، داغ بود؟» بچک خیلی خونسرد گفت: «نه.» و قهقهه زد. از «نه» گفتنش، از تصور این‌که واژه‌ها و جمله‌هایم را می‌فهمد، زوزه کشیدم از شوق.

طرف‌های ظهر، دیدم چپیده توی یکی از اتاق‌ها و صدایش درنمی‌آید. گوش تیز کردم، دیدم خبری نیست. صدایش کردم، جوابم را نداد. دیدم از آن اتاق صدای آهنگ می‌آید. فقط من و بچک توی خانه بودیم. ترس برم داشت. خیز برداشتم سمت اتاق. دیدم رفته کنج اتاق، توی بیست سانتی‌متر فضای خالی بین تخت و دیوار نشسته و قوز کرده. رفتم بالای سرش. دیدم از زیر تخت، تبلت را پیدا کرده، آهنگ لالایی مصطفی رحماندوست را گذاشته و دارد گوش می‌دهد. اشکم درآمد از شوق.

شب، توی آشپزخانه ایستاده بودم و بچک توی صندلی‌اش نشسته بود و نگاهم می‌کرد. داشتم باهاش حرف می‌زدم و برایش می‌گفتم از صبح دوتایی چه کارهایی کرده‌ایم. یکهو ظلمات شد و برق رفت. یک‌آن خشکم زد. هیچ‌جا را نمی‌دیدم. حتی یادم نبود موبایلم را کجا گذاشته‌ام که بروم سراغ چراغ‌قوه‌اش. بچک ترسید و بی‌هوا زد زیر گریه. هی گفتم: «جانم مامان، جانم، نترسی‌ها. من این‌جام.» کورمال‌کورمال خودم را رساندم بهش، دستی کشیدم روی سرش، و به تنم کش‌وقوس دادم. دست چپم روی سر بچه بود و دست راستم رفته بود ته اتاق و روی مبل را می‌جورید که موبایل را پیدا کند. پیدایش کردم. چراغ‌قوه را تاباندم روی سقف و توی تاریک‌روشن، شروع کردم بالا و پایین پریدن.

رقصان‌رقصان خودم را سُراندم توی آشپزخانه و از توی کشوها شمع‌ها را آوردم بیرون. کبریت کشیدم و از گوشه‌ی چشم بچک را دیدم که از تعجب چشم‌هایش گرد شده است. شمع را گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه، بچک و موبایل را برداشتم و نشستم کف زمین. توجه بچک به سایه‌های روی دیوار جلب شده بود. اول با بهت، بعد با شادی، به در و دیوار نگاه می‌کرد. برایش کبوتر ساختم با دست‌ها، گوزن ساختم، بال‌بال زدم با دست و پرم. دراز کشیدم و پاهایم را رو به سقف تکان دادم. بچک یاد گرفت. نشست جلوی نور چراغ‌قوه و دست‌هایش را تکان‌تکان داد و رو به سقف خندید. بعد دراز کشید روی بازویم و پاهایش را هوا کرد و خندید. سایه‌ی دو جفت پا، دو پای کوچک و ریزه‌ی او، دو لنگ دراز من، روی سقف تاب می‌خوردند. من و بچک می‌خندیدیم و من از تصور شادی کوچکش روی ابرها بودم.

یک‌ساعت‌و‌نیم گذشت و از روشنایی خبری نشد. شمع‌هایمان آب شدند و برق نیامد و علی نیامد. حوصله‌مان سر رفت. گفتم: «مامان جونی، بیا کتاب بخونیم.» توی تاریکی، دست انداختم زیر مبل و یکی از کتاب‌های این روزهایش را برداشتم. دو دور شعرهای کتاب را خواندم، برق نیامد. شروع کردم واژه‌واژه، معرفی تصاویر توی کتاب: «این حوضه، این ماهیه، اینم پیشی، این درخته، این گل قشنگه.» بین آن‌همه تصویر،‌ بچک شیفته‌ی ماه شد. دستش را گذاشت روی ماه و گفت: «ماه.» فکر کردم تصادفی گفته است. صفحه را ورق زد. آسمانِ صفحه‌ی دوم را نشانم داد، به ماه لاغر اشاره کرد و دوباره گفت: «ماه.» قلبم به تپش افتاده بود از شوق. از صفحه‌ی بعد سریع گذشت. صفحه‌ی سوم ماه نداشت. روی ماه صفحه‌ی چهارم مکث کرد و دوباره گفت: «ماه.» خیره نگاهش کردم. توی تاریکی،‌ سفت بغلش کردم. تا جان داشتم، بی‌اجازه، بوسیدمش. گفتم: «تو خودت ماهی بچک. ماه. ماه. ماه.» بچک گفت: «ماه.»

* سعدی بزرگوار

پاسخ دهید