دنیای این روزای من

cat

صبح، در را باز کردم و دیدم بچک نشسته توی صندلی غذایش و دارد بهم می‌خندد. بدوبدو رفته بودم بیرون و با یک دنیا شوید برگشته بودم خانه. تلویزیون روشن بود و قرار بود امروز وزرا رای اعتماد بگیرند. علی گفت بچک خوب صبحانه نخورده: «نون‌پنیر که نخورد. دوتا بیسکویت مادر سق زد فقط. من برم؟ دیرم شد.» گفتم: «برو.» دست‌ورویم را شستم و نشستم پیش بچک که ببینم می‌توانم دو قاشق حلوا بهش بخورانم یا نه. نخورد. این روزها به‌خاطر درآمدن دندان‌جدیده بی‌اشتها و بی‌حوصله است. دو سه روز پیاپی تب داشت و من به‌خاطر پیشانی تب‌دار و لپ‌های گل‌انداخته‌اش شرحه‌شرحه بودم از غم.

همان‌جوری که توی صندلی غذایش نشسته بود، خزیدم توی آشپزخانه. علی رفت و من سرگرم یک ‌دنیا شوید شدم. شویدها زیاد و گِلی بودند. یک‌ربع سرپا ایستادم و هی پاک‌ کردم و هی خرد کردم و دیدم تمام نمی‌شود. چند دقیقه یک‌بار، حوصله‌ی بچک سر می‌رفت و غر می‌زد. دست‌های گِلی‌ام را می‌شستم و بدوبدو می‌دویدم می‌آمدم توی اتاق و چندتا بیسکویت کوچک ماهی‌شکل می‌ریختم روی سینیِ غذایش و می‌دویدم سروقت شویدها. نماینده‌ها تندتند نطق می‌کردند و رئیس مجلس دو دقیقه یک‌بار می‌گفت: «بنشین آقا، بنشین دیر شد.» انگار مثلا هیچ زنی در مجلس نبود یا شاید هم نماینده‌های زن از آن تخس‌های مبصرلازم نبودند.

هم‌زمان برای بچک توضیح می‌دادم: «می‌دونی اینا چی‌اند مامانی؟ اینا شویدند. پاک می‌کنیم، خرد می‌کنیم، می‌شوریم، خشک می‌کنیم. این‌قدر خوشمزه‌اند که نگو.» بچک که دوباره حوصله‌اش سر رفته بود، غر می‌زد که بروم بغلش کنم. به خودم بدوبیراه می‌گفتم که آخر با بچه‌ی کوچک، تو را چه به شوید خشک کردن؟ می‌روی عین آدم یک بسته می‌خری تروتمیز، این‌قدر هم ریخت‌وپاش نمی‌شود. گوشم به رای اعتماد بود و به‌خاطر یکی دو تا وزیر، اعصاب نداشتم و حرصم را سر شویدها خالی می‌کردم.

به خودم آمدم و دیدم یک ساعت گذشته و چهل‌بار رفته‌ام اتاق و بچک را بوسیده‌ام و آب و دان بهش داده‌ام و برگشته‌ام سر شویدها. زیر ناخن‌هایم گِل نشسته بود و موهایم وز کرده بود و شبیه خون‌آشام شده بودم. به بچک گفتم: «الان می‌رم جاروبرقی می‌آرم. کمکم می‌کنی جارو بزنم؟» چشم‌های بچک با شنیدن اسم جاروبرقی برق زد. جارو را که آوردم، بچک را هم از توی صندلی‌اش کشیدم بیرون. توی اتاق‌ها دنبالم راه افتاده بود و از ذوق نمی‌دانست چی‌کار کند.

دوتایی، اتاق‌ها را جارو زدیم. شویدها توی دستگاه برای خودشان می‌خشکیدند. ظهر شده بود. خواستم غذای بچک را بدهم. انگار کوه کنده بود. هنوز لقمه توی دهانش بود که همان‌جور نشسته، خوابش برد. شویدهای نازنین را جمع‌وجور کردم. همه یک‌دست سبز، همه یک‌دست دلربا. خانه بوی شوید خشک می‌داد. بوی ظهرهای تابستان بچگی که مامان‌بزرگ جلوی پنکه شویدها را روی روزنامه به‌قد پهن می‌کرد و می‌گفت: «بگیرید بخوابید. نبینم جلوی پنکه آفتابی بشید.»

بچک را بغل کردم. بو کشیدمش. نمی‌دانستم به‌هوای کدام‌شان دیوانه شوم. به‌هوای بچک،‌ به‌هوای شویدها، به‌هوای خاطره‌ی بچگی. صدای تلویزیون را کم کردم و یکی توی دلم گفت: «گور بابای دنیا. دنیای خودت رو بچسب.»

 

پاسخ دهید