• از حال و روز بچک
  • من از تو حرف می‌زنم

    donya

    دقیقا چهل روز است کوچکِ ریزه‌ی من راه می‌رود. بیستم مرداد، نیمه‌شب مهمان‌هایمان در را بستند و رفتند و بچک شروع کرد راه رفتن. مهمان‌هایمان جانِ دل و عزیز بودند و از سر شب آن‌قدر گفته بودیم و خندیده بودیم و امیرحسین برایمان سه‌تار زده بود و خوانده بود که من یکی به طرب آمده […]

  • از حال و روز بچک
  • مادری، نَقلیِ استمراری است*

    hug

    تمام شد رفت. بچک خودش را از شیر گرفت. یک هفته است شیر را گذاشته کنار و غم عالم را به دلم نشانده است. از عید نوروز به این‌طرف، یعنی دقیقا از نُه ماهگی به بعد، یکهویی و بی‌دلیل، علاقه‌ی کمتری به شیر من نشان می‌داد. دوست داشت بیشتر غذای جامدِ آدم‌بزرگی بخورد. اولش که […]

  • از حال و روز بچک
  • دوش بیماری چشم تو ببُرد از دستم*

    sick baby

    اولین روز سی‌وپنج سالگی، آن‌قدر بی‌رمق و بی‌جانم که حد ندارد. از صبح یک دنیا ملافه‌ی جیشی شسته‌ام و فین دماغ جمع کرده‌ام و غصه‌ی بچه‌ی کوچک را خورده‌ام. دیروز، ‌شمع تولدم را توی مطب دکتر فوت کردم. بچک وقت واکسن داشت و ازقضا روز قبل واکسن یکهو فین‌فینش راه افتاد. واکسنش هیچ ربطی به […]