دوش بیماری چشم تو ببُرد از دستم*

sick baby

اولین روز سی‌وپنج سالگی، آن‌قدر بی‌رمق و بی‌جانم که حد ندارد. از صبح یک دنیا ملافه‌ی جیشی شسته‌ام و فین دماغ جمع کرده‌ام و غصه‌ی بچه‌ی کوچک را خورده‌ام.

دیروز، ‌شمع تولدم را توی مطب دکتر فوت کردم. بچک وقت واکسن داشت و ازقضا روز قبل واکسن یکهو فین‌فینش راه افتاد. واکسنش هیچ ربطی به واکسن‌های مرسوم و توصیه‌شده‌ی وزارت بهداشت نداشت و صرفا دکترش پیشنهاد کرد واکسن خیلی خوبی است و حتما بزنیم و به‌زودی احتمالا در ایران هم اجباری می‌شود. بردمش پیش پیرمرد مهربان و بهش گفتم بچک فین‌فینی است؛ دکتر مهربان گفت عیبی ندارد و یا سرماخوردگی است و یا آلرژی و درهرصورت زدن واکسن منعی ندارد. بچک با فرو رفتن سوزن توی بازویش جیغ کشید و بعدش به‌سرعت آرام شد. توی کالسکه گذاشتمش و برش گرداندم خانه. تا رسیدم خانه، حالش بدتر از بد شد. نه اثر واکسن بود، نه آلرژی. به‌وضوح معلوم بود سرمای بدی خورده و سینوس‌هایش ملتهب و داغان است. تب کرد، نفسش گرفت، و بی‌حال و بی‌حوصله و گریان شد.

وا رفتم. بچک، مثل کوآلای کوچکی چسبیده بود بهم و حتی نمی‌خواست دو دقیقه بیاید پایین. صبح تا غروب، و دیشب تا صبح، یکسره سرش را گذاشته بود روی بازویم و ناله می‌کرد. مثل پیرمردهای سیگاری خس‌خس می‌کرد و ریزریز می‌نالید. نفسش گرفته بود و توی تب می‌سوخت. نمی‌توانستم جُم بخورم. یک میلی‌متر که تکان می‌خوردم، می‌پرید و گلوله‌گلوله اشک می‌ریخت.

شب وقتی توی بغلم می‌نالید، گریه‌ام گرفت. توی دلم گفتم: «تو خوب شو بچک، بهترین هدیه‌ی تولد منی.» و اشک‌هایم سُرید. تا صبح نالید و نالید. چه شب بی‌سحری بود. تا حالا این‌قدر بی‌حال و گریان ندیده بودمش. طرف‌های صبح که توی تب می‌سوخت، وقتی همه‌جا جیشی و اشک‌های بچک با فین دماغش یکی شد، دیدم خودم نباید وا بروم. داشت توی خواب جیغ می‌زد. بیدارش کردم. نشاندیمش کنار خودمان سر میز. برایش آهنگ شاد گذاشتم. به هوای دو لقمه نان شیرمال و پنیر و چای شیرین، هی باهاش حرف زدم و دست زدم و خنداندمش. نوبت بعدی داروهایش را ریختم توی حلقش. رنگ و رویش کمی باز شد. همین نیم ساعت پیش، توی بغلم خوابش برد. به‌سختی و با اعمال شاقه گذاشتمش سر جایش. حالا، بی‌رمق افتاده‌ام یک گوشه، انگار کوهِ عالم را کنده‌ام. بارِ سی‌وچهار سال زندگی یکهو افتاد روی شانه‌هایم. هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم؛ فکر نمی‌کردم مادر که بشوم، هم‌زمان کوه باشم محکم، و شیشه‌ی نازک و نحیفی، شکننده.

*آقای حافظ

پاسخ دهید