مادری، نَقلیِ استمراری است*

hug

تمام شد رفت. بچک خودش را از شیر گرفت. یک هفته است شیر را گذاشته کنار و غم عالم را به دلم نشانده است.
از عید نوروز به این‌طرف، یعنی دقیقا از نُه ماهگی به بعد، یکهویی و بی‌دلیل، علاقه‌ی کمتری به شیر من نشان می‌داد. دوست داشت بیشتر غذای جامدِ آدم‌بزرگی بخورد. اولش که دیدم دارد این‌جوری می‌کند، توسرزنان و گریه‌کنان خودم را رساندم مطب پیرمرد مهربان. گفتم بین روز اصلا شیر نمی‌خورد و فقط شب‌ها وقتی خواب است، دو سه مرتبه شیر می‌خورد. طبق معمول، پیرمرد از درِ خوش‌وبش و آرامش دادن درآمد و گفت حرص نزن. این بچه قد و وزن نرمالی دارد و تو نباید جوش بزنی. دو سه بار شیر خوردن در شب هم برایش کافی است.
از فروردین تا همین حالا، هرجوری بود، رساندمش. خود بچک گاهی شب‌ها بیدار می‌شد و شیر می‌خواست. گاهی هم سنگین می‌خوابید و من می‌رفتم سراغش و بهش شیر می‌دادم. از یک هفته پیش، اصلا حاضر نیست حتی توی خواب هم شیر بخورد. به همین راحتی، خودش را از شیر گرفت. دوباره خودم را رساندم مطب دکتر مهربان. گفتم شیر نمی‌خورد. کلا نمی‌خورد. عذاب وجدان دارم نسبت بهش. گفت بیخود داری. بچه چهارده ماهش است و به‌قدر کافی شیر خورده و حتی سازمان بهداشت جهانی هم می‌گوید چهارده ماه بس است. عذاب وجدانت را جمع کن بگذار درِ کوزه.
تمام این یک هفته، بچک جوری رفتار کرد که انگار از ازل شیر مادر نخورده است. سرماخوردگی‌اش هم قوزبالاقوز شده بود. دو سه نفر از دوست و آشناها بهم گفتند خیلی دلت بخواهد که خود بچه عین آدم شیر را گذاشته کنار و نیازی به ژانگولربازی تو نبوده است. اما امشب، بچک خوابش که برد، یکهویی بغضم ترکید. تمام این چهارده ماه، مثل یک فیلم کوتاه سه‌ دقیقه‌ای، به‌ سرعت برق و باد از جلوی چشمم رد شد. یاد روزهای اولِ به دنیا آمدنش افتادم. وقتی چانه‌ی ضعیفی داشت و موقع شیر خوردن فکش می‌لرزید و اشک می‌ریخت و من از تصور گرسنه ماندنش هق‌هق می‌کردم. وقتی توی بیمارستان بلد نبود مک بزند و پرستارها و ماماها یکی‌یکی سراغم می‌آمدند و می‌رفتند و هرکدام‌شان چیزی می‌گفت. یاد یازده روزگی‌اش که آن‌قدر شیر نخورد و نخورد که از حال رفت و نیمه‌شب رساندیمش بیمارستان. یاد اولین باری که گذاشتندش روی دلم. یاد اولین باری که توی بغلم گریه‌اش آرام شد. یاد همه‌ی روزهایی که گوشه‌ی دلم بود و شیر می‌خورد و آرام می‌شد و آرام می‌شدم.
همه‌ی این‌ها به یادم آمد و رفت و اشک‌هایم آمد و رفت. بزرگ می‌شود؟ مستقل می‌شود؟ مدرسه و دانشگاه و سربازی و ازدواج؟ باشد. باشد. باشد. همه‌ی این‌ها را می‌دانم. اما امشب دلم به‌قدر تمام روزهای نیامده، دل‌تنگِ روزهای رفته است. اشک‌هایم بند نمی‌آید. بچک عزیز و گرامی‌ام، من با شیر دادن به تو، حقی به گردنت نداشتم. ندارم. هیچ حقی. به‌جایش تو به گردن من حق داری. آرامش لحظه‌های شیردهی، آن‌همه قُل‌قُل احساسات در آن لحظه‌های بکر، آن حس خوب جاودانه. کجای دنیا دوباره چنین حسی به سراغ آدم می‌آید؟ گمان نمی‌کنم هیچ روزی، هیچ‌وقت، فراموشم بشود آن لحظه‌های دل‌نشین. تو به گردن من حق داری و لذتی بهم داده‌ای که تا دنیا دنیاست، فراموشم نمی‌شود. بچک عزیزم، خیلی ممنونم ازت. مبارکت باشد این مرحله از استقلال.

*جناب آقای محمدعلی بهمنی می‌گوید: “عاشقی نقلی استمراری است.” من می‌گویم مادری هم.

پاسخ دهید