من از تو حرف می‌زنم

donya

دقیقا چهل روز است کوچکِ ریزه‌ی من راه می‌رود. بیستم مرداد، نیمه‌شب مهمان‌هایمان در را بستند و رفتند و بچک شروع کرد راه رفتن. مهمان‌هایمان جانِ دل و عزیز بودند و از سر شب آن‌قدر گفته بودیم و خندیده بودیم و امیرحسین برایمان سه‌تار زده بود و خوانده بود که من یکی به طرب آمده بودم. بچک با چشم‌های گرد به ویولون زدن احمد نگاه می‌کرد و با آهنگ «در قطار» امیرحسین و هی‌هایِ سه‌تارش نزدیک بود از شادی یورتمه برود. همه‌ی دوازده سیزده نفرمان خوشحال بودیم و من از شادی و گرما حس می‌کردم لپ‌هایم گل انداخته است.

نیمه‌شب که مهمان‌ها رفتند، هنوز صدایشان توی کوچه می‌آمد که بچک خودش به‌تنهایی، از جلوی آشپزخانه تا میز پذیرایی، یعنی چیزی حدود دو متر راه رفت. من هنوز هیجان مهمانی را داشتم و توی دلم وِلوله بود. داشتم توی آن یکی اتاق می‌چرخیدم که علی داد زد: «فاطمه بدو، داره راه می‌ره.» معجزه‌ی حال خوب، معجزه‌ی هوای خوب، بچک را هم به هیجان آورده بود.

از روز بعد از معجزه، بچک دیگر راه افتاد. دو سه روز اول خودش نگران بود که زمین بخورد. دستش را می‌گرفت به مبل، به در و دیوار، این‌طرف و آن‌طرف را می‌پایید، بعد دستش را از دیوار برمی‌داشت، بدون کمک می‌ایستاد و دو سه قدم می‌رفت. حرکت‌هایش مورچه‌وار بود هنوز. بعد که می‌دید می‌تواند تعادلش را حفظ کند، قدم‌هایش را تندتر می‌کرد. بعد از دو سه روز، بچه تندتند می‌رفت و من دنبالش می‌رفتم. سه چهار روز بعد، بچک می‌دوید و من دنبالش می‌دویدم. امروز از این‌سر اتاق تا آن‌سر اتاق می‌دود و من دنبالش نفس کم می‌آورم.

جوجه‌ی کوچک دارد زبان باز می‌کند و در مرحله‌ی پیشازبانی است. با حرف زدنش و کلمه ساختنش، از خنده روده‌بُر می‌شویم. بعضی کلمه‌ها را درست سرجایشان به‌کار می‌برد. بعضی دیگر را غلط‌غولوط می‌گوید و ما منظورش را می‌فهمیم و خب کارش راه می‌افتد. مامان و بابا و به‌به و دَدَر و آبْ‌بَه را که می‌گفت. حالا هرچیزی را که می‌خواهد، تندتند و پشت‌سرهم و با صدای ریزی می‌گوید: «بِده، بده، بده.» بده‌بستان را می‌فهمد، اما گاهی بِده را در معنای بِستان استفاده می‌کند. مثلا می‌خواهد کتابش را بدهد دستم، به‌جای این‌که بگوید بگیر، می‌گوید بده. دو روز است یاد گرفته بگوید انگور. البته می‌گوید: «انْ‌اوه.» دوست دارد برود جلوی یخچال، انگورها را بریزد بیرون. حتی نخورد و انگورهای نازنین را بچلاند و آب‌شان را دربیاورد و غش‌غش بخندد.

به چیزهای داغ می‌گوید: «جیز.» جیزِ خالی هم نمی‌گوید، می‌گوید: «جیزه.» ما فقط چیزهای خیلی داغ را بهش گفته‌ایم جیز. اما بچک عزیز شرطی شده و فکر می‌کند کلا آشپزخانه جیز است. جلوی در آشپزخانه که پایش را می‌گذارد تو، تندتند می‌گوید: «جیزه، جیزه، جیزه.» گاهی جیش و جیز را هم با هم یکی می‌کند. مثلا می‌گویم: «جیش کردی؟» می‌گوید: «جیز.» و پوشکش را با دست نشان می‌دهد.

کُنج‌های کوچک خودش را دارد. دوست دارد بخزد گوشه‌ی کنجی و با خودش بازی کند. گاهی هم شیطنتش می‌گیرد و دوست دارد از آن پشت‌ها من یکهویی پیدایش کنم و بگیرمش و بچلانمش. پشت مبل، زیر مبل کنار شومینه، زیر صندلی غذا. وقتی ساکت است و صدایش درنمی‌آید، می‌فهمم دارد شیطنتی هوا می‌کند. مثلا نشسته پشت مبل و شیشه‌ی آبش را فشار می‌دهد به شوفاژ و آب شیشه را خالی می‌کند روی سروکله‌اش و می‌خندد یواشکی.

از هرچیزی که منعش کنم، بهش میل پیدا می‌کند. البته این خاصیت آدم نود ساله هم هست، بچه‌ی پانزده ماهه که جای خود دارد. مثلا سه چهار روز رفت بست نشست جلوی کتابخانه‌ام، کتاب‌هایمان را هی ریخت بیرون و چندتایی‌اش را پاره‌پوره کرد. من هم رفتم کنارش نشستم. یا مثلا لباس‌های کشویم را هی ریخت بیرون. گذاشتم بریزد بیرون که ولعش تمام شود. دیگر به آن کتاب‌ها و کشو کاری ندارد. اما اگر بگویم به کشو و کابینتی دست نزن، آسمان را به زمین می‌رساند و هزار نقشه می‌کشد که یک‌جوری در کشو یا کابینت را باز کند و ببیند تویش چه‌خبر است. چند روز پیش بند کرده بود به سطل برنج. دیدم صدایش درنمی‌آید. رفتم بالای سرش، دیدم شیشه‌ی آب را انداخته توی سطل برنج و تا کمر خم شده توی سطل. یک ربع بعد، دیدم شیشه‌ی آب را انداخته توی سطل آشغال و ایستاده بالای سطل و دارد ارتفاعش را تخمین می‌زند. اگر شبی خانه‌ی مامان‌این‌ها بمانم، آخر شب بابا مسیحا را برمی‌دارد که با هم آشغال‌ها را ببرند سر کوچه. بچک توی ذهنش آشغال را معادل دَدر گرفته است. می‌رود می‌ایستد بالای سر زباله‌ها، و به زباله‌ها می‌گوید ددر.

موبایل‌هایمان را می‌شناسد و تفاوت‌هایشان را می‌فهمد. موبایل من و علی را از موبایل مامان و بابایم می‌شناسد. هرکدام را جداجدا می‌آورد می‌دهد دست‌مان. می‌داند کتاب‌هایش با هم فرق دارند. هرکدام را جداجدا می‌دهد دستم که برایش بخوانم. می‌گویم برو فلان کتابت را بیاور، از بین کتاب‌های مختلفش، همانی را که می‌خواهم، سوا می‌کند و می‌دهد دستم. دارد فرق بوس کردن و بوس دادن را می‌فهمد. وقتی می‌گوییم بیا بوست کنم، لُپش را می‌آورد جلو. وقتی می‌گوییم بوسم کن، دست می‌اندازد دور گردن آدم، لَب‌هایش را می‌چسباند روی لُپ آدم و چند ثانیه مکث می‌کند. در همان چند ثانیه دنیا می‌ایستد. دنیا می‌ایستد و من حس می‌کنم آمدن بچه‌ی کوچکم به این دنیا، خوشمزه‌ترین اتفاق عمر سی‌وچهار ساله‌ام بوده است.

 

 

پاسخ دهید