• از حال و روز بابای بچک
  • یه دل دارم و دو دلبر

    dad

    فین بچه یکی از مهم‌ترین ترس‌های من در زندگی است. آن‌قدر که از فین می‌ترسم، از سوسک نمی‌ترسم. وقتی هنوز بچک به دنیا نیامده بود، یکی از دغدغه‌هایم دماغش و محتویاتش بود. همه‌اش فکر می‌کردم چطوری بفهمم بینی‌اش کیپ شده و فین دارد؟ چطوری تمیزش کنم؟ وقتی با مامانم و علی رفته بودم برای بچک […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • چارُقت دوزم، کنم شانه سرت

    elephant2

    در این دو ماهی که بچک آمده، تقریبا من و علی در هر کاری به خودکفایی رسیده بودیم، به‌جز حمام کردن بچه‌ی کوچک. حمام کردن غول بزرگی بود که نمی‌دانستم چه‌جوری کنار بزنمش. تقصیر مامان علی بود. مثل این صاحبخانه‌های خوب که باعث می‌شوند مستاجرشان خوش‌خوشک بگیرد بنشیند و از آن خانه بلند نشود و […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؛ بلکه هم توی کابینت

    family2

    مسیحا هنوز بیست روزش نشده بود و هی سرم گیج می‌رفت. من و علی تصمیم گرفتیم دو سه روزی بروم خانه‌ی مامانم این‌ها بمانم، بلکه آب و روغنی که قاطی کرده‌ام، میزان شود. روز عجیبی بود. کله‌ی سحر من و علی بچک را حاضر کردیم و لباس پوشاندیم و رفتیم هلیم خریدیم و بردیم خانه‌ی […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • لب تُنگ ماهی

    e1677d246fcf4cdbcb227e5b693caec0

    مامانم می‌گفت دیگر می‌خواهد برود خانه‌شان. مدام بهم می‌گفت خودم بچه را عوض کنم و کمی یاد بگیرم. می‌گفت گهواره‌ی بچه را ببریم توی اتاق‌مان و پسرک را پیش‌مان بخوابانیم، بلکه بچه به ما و ما به بچه عادت کند و عادت کنیم. توی یک هفته‌ی بعد از ترخیص، بچه توی گهواره‌اش می‌خوابید. اما گهواره‌اش […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • به شانست نناز که به جیشی بنده

    b981078e919d45ff46069db9da976265

    یکشنبه صبح، خانم دکتر از سفر برگشته بود و قرار بود برای ده روزگی مسیحا برویم پیشش. باز هم با مامان علی رفتیم. پشت مطب دکتر پر از بچه‌های جزقل‌پزقل بود. مسیحا از همه‌شان کوچک‌تر بود. بچه‌های کوچک اغلب با یکی از والدین‌شان آمده بودند. فقط ما سه‌تایی بودیم که با بوق و کرنا بچه‌ی […]