• از حال و روز بچک
  • میلاد یکی کودک، شکفتن گلی را مانَد

    friends

    مریمک زایید. چند روز پیش «بامداد» کوچکش به دنیا آمد و من یک دنیا شادم. پیش‌ترها این‌جوری نبودم. با این‌که این‌همه سال برای بچه‌های کوچک کار کرده بودم و نوشته و خوانده بودم، ولی هیچ‌وقت مثل این روزها شیفته و شیدای بچه‌های کوچک نبودم. همین حالا، نه فقط بچک خودم، بلکه تمام بچه‌های کوچک این […]

  • از حال و روز بچک
  • خرابم می‌کند هر دَم فریب چشم جادویت*

    mom99

    پریروز بچک واکسن شش‌ماهگی‌اش را با دو روز تاخیر زد. خودم به‌عمد دو روز دیرتر بردمش مرکز بهداشت. قرار بود دقیقا روز یازدهم واکسن بزند، اما باید یک روز بعدش می‌رفتیم به یک مهمانی‌ خانوادگی. نمی‌شد مهمانی را نرفت؛ مهمانیِ رودربایستی‌دار بود. اگر واکسن بچک را سر وقت می‌زدم، احتمالا توی مهمانی کلافه می‌شد و […]

  • از حال و روز بچک
  • تو را بیشتر از کتاب‌هایم دوست دارم

    family3

    این هفته‌، من و علی و مسیحا دو روز بامزه‌ی خوشمزه داشتیم. این هفته، هفته‌ی کتاب و کتابخوانی است و شهر پُر از برنامه‌های ریز و درشت شده که هرکدام می‌خواهند یک‌جورهایی مردم و کتاب‌ها را با هم آشتی بدهند. شهرکتاب هفت‌چنار هم می‌خواست برنامه‌ی «خواندن کتاب صددرصد دلخواه» را روز دوشنبه برگزار کند. به […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • لای لای نه مامی ژیانم

    mom16

    دارم به کشف و شهود می‌رسم. بچک مثل یک موش آزمایشگاهی جلوی چشم‌هایم است و من با آزمون و خطا مادری می‌کنم. کشف لحظه‌لحظه‌های خلق‌و‌خوی بچک، مثل کشف‌های عجیب و غریب آزمایشگاه شیمی مدرسه در ظهرهای کشدار پاییزی شیرین است. با کشف هر کار جدیدش، هر رفتار نویش، هر علاقه‌ی غریبش و هر عادت عجیبش […]

  • از حال و روز بچک
  • تو خودْ شِکری یا عسل است آب دهانت؟*

    bear5

    دیروز بچک همه‌اش بغضی بود. مثل آدم‌بزرگ‌ها بغض می‌کرد و لب ورمی‌چید و چشم‌هایش اشکی می‌شد. صبح که بیدار شد، مثل هر روز برایش رادیو آوا را روشن کردم که یکسره آهنگ پخش می‌کند. توی این چند ماه حسابی موسیقی گوش کرده و موسیقی سنتی را خیلی دوست دارد. حواسم نبود که محرم است. داشتم […]

  • از حال و روز بچک
  • کچله رو خواب برده

    mom12

    پنجم مهر، بچک را توی بغلم نشانده بودم که یکهویی خوابش برد. سرش را تکیه داده بود روی دلم. داشتم نگاهش می‌کردم که خروپفش رفت هوا. از هیجان داشتم قالب تهی می‌کردم. برای اولین‌بار داشت خروپف می‌کرد و من از خنده نمی‌توانستم خودم را نگه دارم. می‌خندیدم و دلم تکان‌تکان می‌خورد و صدای خروپف بچک […]

  • از حال و روز بچک
  • این حیاط و اون حیاط، می‌پاشن نقل و نبات

    blue2

    امروز بچک سه‌ماهه شد. کی گفته سه‌ماه است سروکله‌اش توی زندگی‌مان پیدا شده؟ انگار همیشه باهامان بوده، انگار همیشه داشته‌ایمش. باورم نمی‌شود روزی روزگاری بدون او بوده‌ام. روز اول که به دنیا آمد، وقتی قیافه‌ی چروک صورتی اخمویش را دیدم، ترسیدم. مدام گریه می‌کرد و من ازش ترسیده بودم. توی مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که روزی […]

  • از حال و روز بچک
  • آشتی، آشتی، دیگه همیشه آشتی

    zarrafeh

    دیروز صبح با صدای انفجار بیدار شدم و بچک را دیدم که با دهان باز و سروکله‌ی شیری زل زده بهم. با صدای انفجار خودش هم از خواب پریده بود و داشت می‌خندید. تمام هفته‌ی پیش بچک حاضر نبود شیر بخورد؛ یعنی اصلا نمی‌آمد زیر سینه. تا می‌خواستم شیرش بدهم، جیغ می‌زد و هوار می‌کشید. […]

  • از حال و روز بچک
  • شاه‌پسر داریم دوماد

    aroosi

    از یک هفته‌ی پُرجنب‌و‌جوش می‌آیم. دو روز اول هفته به استرس و اضطراب گذشت. استرسِ این‌که دوشنبه و سه‌شنبه چه می‌شود و چه‌جوری می‌گذرد. گذشت، به‌سادگی و در یک چشم‌برهم زدن. ماجرا این‌جوری بود که شش ماه پیش محمد و مطهره گفتند جشن عروسی‌شان بیست‌و‌نهم شهریور است. من باردار بودم و یکهو توی سروکله‌ام زدم […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • یه دل دارم و دو دلبر

    dad

    فین بچه یکی از مهم‌ترین ترس‌های من در زندگی است. آن‌قدر که از فین می‌ترسم، از سوسک نمی‌ترسم. وقتی هنوز بچک به دنیا نیامده بود، یکی از دغدغه‌هایم دماغش و محتویاتش بود. همه‌اش فکر می‌کردم چطوری بفهمم بینی‌اش کیپ شده و فین دارد؟ چطوری تمیزش کنم؟ وقتی با مامانم و علی رفته بودم برای بچک […]