• از حال و روز بچک
  • از شیرینیِ شادی، تا تلخیِ غم

    apple

    بابابزرگ فوت کرد و غصه‌ی تمام عالم را گذاشت سر دل‌مان. توی چندماه گذشته، بارها خواب دیدم بابابزرگ تمام شده است. هی ریزریز گریه کردم. هی چپیدم زیر دوش آب و هق‌هق زدم. مدام تصور کردم اگر فوت کند، چی‌کار کنم؟ و بابابزرگِ کوچک و نقلی مدام کوچک‌تر و کوچک‌تر و رنجورتر شد، تا تمام […]

  • از حال و روز بچک
  • کتلت

    walking

    چرا نمی‌نویسم؟ چون نظم زندگی‌ام کمی جابه‌جا شده است. علی گرفتار کارهای پیشاانتخاباتی است و من و بچک خانه‌ی مامان اطراق کرده‌ایم. بچک توجه بیشتری می‌خواهد و من سعی می‌کنم نبودن علی را برایش پر کنم. بچک هنوز نه دندان درآورده و نه چهاردست‌وپا می‌رود. به‌جایش همان‌جوری کجکی و نشستنکی، از دیوار راست می‌رود بالا. […]

  • از حال و روز بچک
  • تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک‌پشت بودیم

    home2

    تصمیم گرفته‌ایم هربار خواستیم برویم باغ، یکی‌مان باردار باشد. پارسال نوبت من بود و امسال نوبت میم. پارسال که رفتیم باغ، بچک توی دلم بود و هوا سرد بود و درخت‌ها خشکیده بودند و بساط کُرسی به‌راه بود و ما با تفنگ و کُرسی عکس‌های همایونی می‌گرفتیم. من یواشکی می‌خزیدم کنج اتاق و عُق می‌زدم […]

  • از حال و روز بچک
  • مرغ مقلد

    bath

    دیگر بچک را نمی‌شود چند دقیقه هم تنها گذاشت.‌ مدام دسته‌گل‌های بامزه آب می‌دهد. آدم را عصبانی می‌کند و از فرط عصبانیت خنده‌ات می‌گیرد؛ اما باید مدام جلوی خودت را بگیری که مو لای درز روش‌های تربیتی‌ات نرود. هنوز چهاردست‌وپا نمی‌رود. اما نشستنکی کل اتاق را دور می‌زند. روی پارکت خودش را سُر می‌دهد و […]

  • از حال و روز بچک
  • تا تو با منی، زمانه با من است*

    Iskandar

    بچه‌ام رفیق فابریک پیدا کرده است. دیروز یک لحظه حواسم جمع شد و دیدم «اسکندر» را گرفته توی دستش و دارد باهاش یکی‌به‌دو می‌کند. رو به عروسکِ قُنداق‌پیچ باهاش حرف می‌زند. بعد همان‌جوری درحال مذاکره، کونخیزک دور خودش سیصدوشصت درجه می‌چرخد و کل اتاق را زیر چشمی می‌پاید. تعطیلات عید تمام شد و دارم کمی […]

  • از حال و روز بچک
  • زمستان شکست و رفت*

    green

    پدر و پسر که خوابیدند، از توی تاریکی خزیدم بیرون. بساط اطو را پهن کردم و به‌هوای اطو کردن لباس‌های عید، نشستم به فیش‌فیش بخار. پریروز پاچه‌ی شلوار بچک را تو گذاشته بودم؛ برایش بلند بود. خوب اطویش کردم که صاف‌و‌صوف شود و دسته‌گلم به چشم نیاید. چندشب است بچک نصفه‌شب‌ها با جیغ می‌پرد و […]

  • از حال و روز بچک
  • وطنِ من تمامِ توست، و تو تمامِ منی

    little-prince

    یک ساعت پیش، خانم نظافتچی طِی و جارویش را گذاشت زمین و رفت. در دو روز خانه را تکاند و سابید؛ خودم هم دو سه روز داشتم می‌سابیدم و کمدها و کشوها را ریخته بودم بیرون. بچه‌ی کوچک آرام بود و با خانم نظافتچی بگو و بخند راه انداخته بود. بهار دارد می‌آید. از دو […]

  • از حال و روز بچک
  • هنوز در سفرم

    bear6

    یک اتفاق عجیب باعث شد تمام نقشه‌هایمان نقش‌بر‌آب شود. در این دو‌ سه‌ روز به‌قدر کافی مریض و بی‌حال و غمگین و اشکی بودم. چندماه پیش که برنده‌ی جشنواره‌ی کتاب و رسانه شدم، فردای جشنواره بهم زنگ زدند که یکی از جایزه‌هایت جا مانده بود و بیا ازمان بگیر. گفتند بلیط رفت‌و‌برگشت قطار به مشهد […]

  • از حال و روز بچک
  • پستونک چی‌چیل کو؟*

    chichil-6

    ادا و اطوارهای بچک زیاد شده و رسما آدم را می‌گذارد سر کار. با نیم‌وجب قد، چنان منِ یک‌متر و هفتادسانتی را عنترمنتر خودش کرده که خدا می‌داند. امروز عصر، نشانده بودمش روی مبل. کنار دستم نشسته بود و پستانک را تندتند می‌جوید. من و علی داشتیم هم‌زمان روی لپ‌تاپ‌هایمان روی فایل‌های کتاب‌ها کار می‌کردیم. […]

  • از حال و روز بچک
  • ایتالیا ایتالیا

    boy4

    بالاخره مهمان‌های ایتالیایی‌مان آمدند و چند روزی پیش‌مان ماندند و این چند روز رفته‌اند ایرانگردی. از چندماه پیش که مشخص شد برای عروسی سمانه و والتر، سه‌نفر از خانواده‌ی والتر به تهران می‌آیند، کله‌قندها توی دلم ردیف شدند. خوشحال بودم،‌ اما ته دلم کمی نگرانی داشتم که نکند همه‌چیز طبق برنامه پیش نرود و خدا […]