• از حال و روز بچک
  • چیلیک‌چیلیک، هق‌و‌هق

    camera

    چشمم روشن. غریبی‌کردن بچک بالاخره شروع شد. آن‌هم کجا؟ درست در جا و بزنگاهی که همیشه برایش یک‌عالمه نقشه داشتم. از دوره‌ی بارداری کلی طرح و برنامه داشتم که کی و چطوری بچک را ببریم عکاسی و در چه زاویه‌هایی ازش عکس بگیریم. دوست داشتم قبل از چهل‌روزگی‌اش ببریمش آتلیه. ولی آن‌قدر بچک درگیر دل‌دردهای […]

  • از حال و روز بچک
  • تیزدندان‌تر از شیر*

    lion6

    دندان‌های بچک می‌خارد. دندان که نه،‌ لثه‌اش. زمین و زمان را می‌جَود. همه‌چیز را گازگاز می‌کند، به‌جز همان دندانگیر سیلیکونی که می‌دهیم دستش تا بجود. وقتی سرش را می‌گذارد روی بالش، بازوهایش را مثل وزنه‌بردارها می‌دهد بالا و دستش را می‌کند زیر بالش، بعد بالش را از زیر سرش می‌کشد بیرون و وزنه‌ی بالشی‌اش را […]

  • از حال و روز بچک
  • میلاد یکی کودک، شکفتن گلی را مانَد

    friends

    مریمک زایید. چند روز پیش «بامداد» کوچکش به دنیا آمد و من یک دنیا شادم. پیش‌ترها این‌جوری نبودم. با این‌که این‌همه سال برای بچه‌های کوچک کار کرده بودم و نوشته و خوانده بودم، ولی هیچ‌وقت مثل این روزها شیفته و شیدای بچه‌های کوچک نبودم. همین حالا، نه فقط بچک خودم، بلکه تمام بچه‌های کوچک این […]

  • از حال و روز بچک
  • خرابم می‌کند هر دَم فریب چشم جادویت*

    mom99

    پریروز بچک واکسن شش‌ماهگی‌اش را با دو روز تاخیر زد. خودم به‌عمد دو روز دیرتر بردمش مرکز بهداشت. قرار بود دقیقا روز یازدهم واکسن بزند، اما باید یک روز بعدش می‌رفتیم به یک مهمانی‌ خانوادگی. نمی‌شد مهمانی را نرفت؛ مهمانیِ رودربایستی‌دار بود. اگر واکسن بچک را سر وقت می‌زدم، احتمالا توی مهمانی کلافه می‌شد و […]

  • از حال و روز بچک
  • جهانِ کوچک من از تو زیباست

    mom100

    دیروز پنجم دی‌ماه، بچک برای اولین‌بار انگشت شست پایش را خورد. ماه‌ها بود انتظار این لحظه‌ی باشکوه را می‌کشیدم. توی فیلم‌ها دیده بودم بچه‌های کوچک انگشت شست پایشان را ملچ‌مولوچ می‌خورند. حتی یکی‌دو‌بار خواستم کمکش کنم و وقتی دراز کشیده بود و هی پایش را می‌آورد بالا، انگشت پایش را بردم به‌سمت دهنش. بعد به […]

  • از حال و روز بچک
  • تو بزرگی و در آیینه‌ی کوچک ننمایی*

    miror

    دیروز داشتم بچک را می‌چلاندم و بهش می‌گفتم چرا این روزها کار جدید نمی‌کنی که ذوقش را کنم و بنویسمش؟ همان لحظه گوش خودم را پیچاندم که دیگر حرف مُفت نزنم. یک‌آن تمام این دو هفته مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم گذشت. یادم افتاد به بامزه‌بازی این روزهای بچک. به شیرین‌کاری‌هایش. به ادا و […]

  • از حال و روز بچک
  • جان و تنم ای دوست، فدای تن و جانت*

    apple2

    دو روز است پنج‌ماهگی بچک تمام شده و بچه‌ی کوچک پا گذاشته توی ماه ششم. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم، وسط اتاق توی تشک بازی‌اش خوابش برده و پستانکش یک‌وری از دهانش افتاده بیرون. هی خیره‌خیره نگاهش می‌کنم و بندبند جانم می‌خواهد از هم پاره شود از فرط دوست‌داشتنش. من و بچک توی خانه […]

  • از حال و روز بچک
  • چه نونی و چه نونی، تا نخوری ندونی*

    bird11

    از جمعه بیست‌و‌یکم آبان‌ماه، یعنی دقیقا از دو هفته پیش، بچک توانسته غذای جامد بخورد. از ذوقم می‌خواستم شهر را آذین ببندم، بس‌که دوست داشتم بچه‌ی کوچکم به غذا خوردن بیفتد. از مدت‌ها پیش، حتی از وقتی‌که بچک توی دلم بود، ذوق داشتم برایش آشپزی کنم. هی با لپ‌های پر از غذا مجسمش می‌کردم و […]

  • از حال و روز بچک
  • شب بود بیابان بود زمستان بود

    hug

    صبح که بیدار شدم، دیدم دارد برف می‌بارد. خرکیف شدم. دلم می‌خواست کله‌ام را می‌کردم زیر پتو و تا لنگ ظهر می‌خوابیدم،‌ اما بچک بیدار شده بود و شیر می‌خواست. امروز آن‌قدر هوا سرد بود که بچکِ گرمایی مدام زیر پتو کز می‌کرد و می‌خُسبید. عصر فکر کردم بی‌حال شده، بس‌که زیر پتو مچاله بود. […]

  • از حال و روز بچک
  • تو را بیشتر از کتاب‌هایم دوست دارم

    family3

    این هفته‌، من و علی و مسیحا دو روز بامزه‌ی خوشمزه داشتیم. این هفته، هفته‌ی کتاب و کتابخوانی است و شهر پُر از برنامه‌های ریز و درشت شده که هرکدام می‌خواهند یک‌جورهایی مردم و کتاب‌ها را با هم آشتی بدهند. شهرکتاب هفت‌چنار هم می‌خواست برنامه‌ی «خواندن کتاب صددرصد دلخواه» را روز دوشنبه برگزار کند. به […]